
تو گريستن را با رفتنت به من آموختي .
انتظار باز آمدنت بهانه اي براي هاي هاي گريه هاي شبانه ام شد
و علتي براي چشم به راه دوختنم.
اما...
امشب مينويسم تا تو بداني که ديگر با ياد آوري اولين ديدارمان چشمانم پر از اشک
نمي شود چون بي رحمي آن قلب سنگين را باور دارم.
امشب ديگر اجازه نخواهم داد که قدم به حريم روياهايم بگذاري
چون اينبار من اينطورخواسته ام.
هر چند که علت رفتنت را نمي دانم و علت پا گذاشتن روي تمام حرفهايت را
اما،...
باور کن...
که ديگر باور نخواهم کرد عشق را...
ديگر باور نميکنم محبت را...
و اگر باز گردي به تو نيز ثابت خواهم کرد...
این روزها به خاطرات زیاد فکر می کنم. به روزهای رفته، به روزهای نیامده ...
به کارهای کرده و کارهایی که هنوز تو لیست انتظار دلواپسی هام منتظرند !
چرا نباید دلم از این روزگار بگیره؟
چرا باید حسرت یه خداحافظی رو دلم بمونه؟
میدونی چیه؟
گاهی اوقات حسرت یه خداحافظی ساده هم به دل آدم می مونه...
همیشه فکر میکردم خداحافظی ها نشونه یه آغاز جدیده.
وقتی خداحافظی میکنی ولی دلت پر از سلام های همیشه است
وقتی خداحافظی میکنی ولی نگاهت هنوز به روزهای گذشته و سلام های بی دریغه...
وقتی خداحافظی میکنی وباز با این حال ...
روزی فرا خواهد رسید
که جسم من آنجا زیر ملحفه ای سفید پاکیزه ای
که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد
و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مردها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است
و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است .
در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه،
زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید.
بگذارید آن را بستر زندگی بنامم
و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید
که هرگز طلاوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشمهای یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهایی پیاپی چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند
و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوانهایم، عضلاتم، تک تک سلولهایم و اعصابم را بردارید
و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلولهایم را اگر لازم شد، بردارید
و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند
با صدای دورگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند.
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را بدست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید، یادم کنید. عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را گه گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند.
آن همه تلخی و غم ، این همه شادی و ایمانت را
گاهی از عشق گذر کن و دلت را ، بسپار
به خداوندی که خوب می داند گل من ؛
سهم تو از دل چیست ...!
گاه دلتنگ شوی ، گاه بی حوصله و سخت و غریب !
و زمانی را هم ، غرق شادی و پُر از خنده و عشق ...
همه را ، ای گل ناز ، به خداوند سپار ...
خاطرت جمع عزیز !
که عدالت ؛ خصلت مطلق اوست ...
گل نازم ، این بار چشم دل را وا کن !
دست رد بر دل هر غصه بزن !
حرفهایت را ، گرم و آرام وبلند ، به خداوند بگو ...
عشق را ، تجربه کن !
حرف نو را این بار ، از لب شاد چکاوک بشنو
قطره آبی بچکان ؛ بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها ...!
گل من ؛ در این سال که پر از روز و شب است ، و پر از خاطره های تازه !
چشم دل را ، نو کن
لحظه ها ،می گذرند ، تند و بی فاصله از هم ...
مثل آن لحظه که دیروز شد و
مثل آن روز که انگار ،گلم ؛هرگز از ره نرسید ...
آری ای خوب قشنگ
زندگی ،آمدن و رفتن نیست ...
خاطره ها هستند ،گاه شیرین و گهی تلخ و غریب!
بهتر از آن است که در روز جدید ،
فکر نو را بکنیم ،عشق را ، سر بکشیم
و دل تار و غمین را بنشانیم سر سفره نور ،
خانه اش را بتکانیم و سپس
هر در و پنجره را ،سوی چشمان خدا وا بکنیم ...
روز نو آمده است!
و بهار هم امسال ، مثل هر سال از آغوش خدا ، می روید!
کاش ، این بار گلم ؛با دل گرم زمین ،عهد ببندیم ، دگر ؛
قدر بودن ها را ، خوبتر می دانیم ...
و خدا را هر روز ، از نگاه همگان می خوانیم ...!
فاصله ، بسیار است بین خوبی و بدی ... می دانیم !!!
ولی ای ماه قشنگ ؛
آن چه در ما جاری است ؛ این همه فاصله نیست!
چشمه گرم وصال است و عبور ...
زندگی ... می گذرد ؛ تند و آسان و سبک ...!
عاشق هم باشیم ، عاشق بودن هم ،
عاشق ماندن هم ، عاشق شادی و هر غصه هم ...
روز نو ، هر روز است ؛
فکر را نو بکنیم ...!
عشق را سر بکشیم ... !
زندگی ؛
می گذرد ...!
تند، آسان و سبک ...!
من ندانم ز چه این باد خزان دشت پر خاطره ام را آزرد
یا گلستان پر از گلبن من ز پر باد خزانی پژمرد
قایقم قصد سفر کرد سوی دشتی که همه دشت پر قاصدکش می خواندند
دشتی از عطر اقاقی لبریز یا ز لبخند سپیده پر شور
قایقم قصد به جایی کرده است که در آن بیست قاصدک زنده به عشق
همه پر شور و نشاط از پس باد بهاری هستند
همه این قاصدکان دست در دست نسیم در پی هر سحری می شکفند
دشت این قاصدکان دشت آوازه دلبستگی است .
آسمان خونین بود
آن زمان کز پی راهی دشوار قایقم دشت پر از قاصدکان را می دید
دیگر این دشت همان دشت پر از عشق نبود .دشت پر شور و پر از عطر اقاقی نیز هم.
همه گویند خزان درد پرواز همه قاصدکان می باشد.
آه و نفرین به تو ای باد خزان
که همه قاصدکان را به مسیری بردی.
که دگر دشت ز اندوه فراق همه شان به تپش بنشیند.
جدایی همه درد زمانست
و نفرین به تو ای باد که هدیه کردی
همه اندوهی را به همان دشت که پر قاصدکش می خواندند.
نفرین به تو ای باد که جدایی
همه درد زمان را
هدیه کردی به همان دشت پر قاصدکش می خواندند.
آمده ام حرفی بزنم
روحم مانند دوستی می ماند که در روز های سخت به من آرامش می بخشد
و هنگامی که زندگی ام سر شار از درد و رنج می شود دلداری ام می دهد.
آمده ام حرفی بزنم و حرفم را خواهم زد.
حتی اگر مرگ هم از گفتن بازم دارد، فردا آن را بیان خواهم کرد، چه فردا هیچ رازی را در دفتر خلقت ناگفته نخواهد گذاشت.
آمده ام تا در شکوه عشق و نور زیبایی زندگی کنم.
بنگریدم که چطور زندگی می کنم و هر کس را یارای آن نیست تا از زندگانی ام جدا کند.
اگر نابینایم کنند به ترانه عشق و آهنگ زیبایی و شادمانی گوش دل خواهم سپرد.
اگر نا شنوایم کنند شادمانی را در لطافت نسیمی خواهم جست که خود رایحه زیبایی است و نفس پاک عاشقان.
واگر هوا را از من دریغ کنند با روح خود زندگی خواهم کرد، چه روح من دختر عشق است وزیبایی.
به خاطر مردم آمده ام و می خواهم در میان شان باشم
آنچه امروز من به تنهایی انجام می دهم، فردا در میان خیل مردمان بازگو خواهد شد.
وآنچه اکنون به تنهایی می گویم، فردا مردمان بسیاری خواهند گفت.
دلم گرفت از این روزا
از این روزای بی نشون
از این همه در به دری، از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما، از آدمای بی مهربون
از این مترسکای درد
تو هم که بی صدا شدی
آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا
توی فقط دلخوشیمون
آره دلم خیلی پره
از غم های رنگ و وارنگ
از جمله دوست دارم، دروغ های خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا
از آدمای بی مهربون
از تو که با ما نبودی
از اون خدای آسمون
از اون خدای آسمون
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ادراک
طنین نام نخستین
تکان شاخه خاک
و طعم میوه ممنوعه
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
.
.
.
و درد
هنوز دامنه دارد
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
در وسعت سادگی قلبم جاریست
سکوت واژه ها
لبریز تمناست
و تنها
تبسم معصومانه ی یک نگاه
در ازدحام سرد
دیروز های رفته
فردا را
با تمام صمیمیت
به انتظار نشسته است.
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بی کران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج مهربان تو
ای همیشه خوب!
ای همیشه آشنا!
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه های دور
عطر و خنده وترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
…ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها منی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
و تا دنیا دنیاست آدم هایند و گمشده هایشان .
شنیده بودم آدم ها باید هجرت کنند تا گمشده هایشان را بیابند ...
هجرت از خویش وهجرت به آسمان
و آسمان درست همین جاست ...
اینجا که من ایستاده ام اینجا که تو ایستاده ای اینجا که فرشتگان ایستاده اند ...
درست در همین امتدادی که میرسی به نیستان
اینجا که خاک حریر آفتاب است.
آری ...
به تمامت خویش هجرت کردم و سفر
سفر رسیدن سفر شتاب گرفتن در آغوش گرم خدا ...
به اینجا که رسیدم خاک دیگر خاک نبود
خاک رسیدن به اوج بود
خاک شیفتگی بود خاک دچار شدن در لحظه های آبی عشق بود ...
بوی تو می آمد ...بوی فرشته
من گذشته بودم از باران ...
در سرزمینی پر از یاد تو ...
یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها به تو می اندیشد
و کمی
دلش از دوری تو دلگیر است...
مهربانم ای خوب!
یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش این است
زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی
و دلت همواره محو شادی وتبسم باشد...
مهربانم ای خوب ! یاد قلبت باشد
یک نفر هست که دنیایش را
همه هستی و رویایش رابه شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...
مهربانم ! این بار یاد قلبت باشد
یک نفر هست که به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند که این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی...
می خواهم بسرایم
این نغمه های پریشان
افروختن شعله و نتابیدن تو را
می خواهم بسرایم تابشم را
که از آسمانه های تو سیراب گشته است
می خواهم سپیدی دستمالی را بسرایم
که مانند ابری پنبه ای تمام فضای مغموم گریه هایم را جذب می کند
و وقتی بارشم توامان دریا را به یادش می آورد
می خواهم چشمانی را بسرایم
که از بارش آسمانی اش آسمانه ام گشته است
ای آسمان ببار
که آسمانه ام آنقدر از نباریدنت باریده است
که در دامان سبزینه ها
آبی بودن تو در آبی بودنش کم رنگ شده است
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و
گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم .
اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .
انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد .
چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است .
درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد .
انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد
و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود
و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت
و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟
زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد .
آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
چگونه فراموش كنم تو را كه با آمدنت در
قلبم همه را فراموش كرده ام
برايم تمامي اسم ها بيگانه اند
و تمامي خاطرات مرده اند دستم را به تو مي دهم
قلبم را به تو مي دهم چشمم را به تو مي بخشم
و نگاهم از ان توست و از شانه هايم كه مپرس
ديگر با من غريبه اند
و تمامي لحظه ها تو را مي خوانند
و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي كنند.
دستت را به من بده
قلبت را به من بده
سرت را روي شانه هايم بگذار
و بگذار عطر نفسهايت را ميان هم قسمت كنيم.
روحم مانند دوستی می ماند که در روزهای سخت به من آرامش
می بخشد و هنگامی که زندگی ام سرشار از درد و رنج
می شود دلداری ام می دهد.
آمده ام حرفي بزنم و حرفم را خواهم زد.
حتي اگر مرگ هم از گفتن بازم دارد، فردا آن را بيان خواهد كرد ،
چه فردا هيچ رازي را در دفتر خلقت ناگفته نخواهد گذاشت.
آمده ام تا در شكوه عشق و نور زيبايي زندگي كنم.
بنگريدم كه چه طور زندگي مي كنم و كسي را ياراي آن نيست
تا از زندگاني ام جدا كند.
اگر نابينايم كنند به ترانه عشق و آهنگ زيبايي و شادماني
گوش دل خواهم سپرد.
اگر ناشنوايم كنند شادماني را در لطافت نسيمي خواهم جست
كه خود رايحه زييايي است و نفس پاك عاشقان.
اگر هوا را از من دريغ كنند با روح خود زندگي خواهم كرد،
چه روح من دختر عشق است و زيبايي.
به خاطر مردم آمده ام و مي خواهم در ميان شان باشم.
آنچه امروز من به تنهايي انجام مي دهم،
فردا در ميان خيل مردمان بازگو خواهد شد.
غبار تنهایی بنفش
لحظه های پر رویا
زمزمه هایی پر شور
دردهایی مشترک
و خیال فریبی ساده،از بنفش رويا بر شور مشترك دردهايي خيال آلود
رويايي زمزمه ها را ويران كرده است
و قطره هاي وهم آلود سكوتي ديرين
از دستان نا شايد
بر روي سلام هاي من باريده
هنوز كه هنوز است
بعد از هزار باران پر شور
من به خيسي اندام شبنم ايمان دارم
و شيريني آن آب نوشين را
نگاه هايي به من تحقير مي كنند
من راز ميان سكوت دو نگاه را مي دانم
و به شكوفه اي خندانم و خوب مي دانم
كه اگر سهم من از خزان همين ايمان آبيست
به ايمان خزان مسرورم
و سرايشم را تاسردي سرود سراب
و تا غرور نيايشي حزن الود
و تا پيچش عريان آفتابگردان
با زردي سبزينه هايم همنوا خواهم كرد
كه با آميزشي زرد
كند راز سبزي را در گوش زمين زمزمه
نمی دانم شکایت های دل را در کدامین محکمه آواز می خوانند
تو می دانی
تو باور کن مرا ،باور مرا باور نمی دارد
تو می خواهی
نگاهم را به روی هر تمنایی بیندازم
تو می دانی
نهایت ها در کدامین سوی این شبهای عریانیست
تو می دانی
که پژواک صدای موج تا آنسوی پرواز پرستو دست می کوبد
و می فهمی
شکوفا بودن هر دیده منت پذیری را تجلی گاه هر یاور
تو می دانی
تو باور کن مرا ،باور مرا باور نمی دارد
تو که خورشید از چشمانت طلاع می کند
کمی بخند
که خنده های تو
زمینیان را سر مست خواهد کرد...
ما همه همسفریم!
بعد از سفر
آنجا که دیگر نه من هستم!
نه اثری از تو بر جای مانده!
عشق می ماند و بس...
"نه" گفتنت را دوست می دارم
چرا که لحن صدای تو را به همراه دارد
خوب من ...
همیشه فرصت کوتاهی برای بودن داشتم
همیشه فرصت کوتاهم را با عشق
جاودانه کرده ام ...
و من در جستجوی تکه ای از ماه هستم که در رود خانه افتاده است
بی خوابی به سراغم آمده
وتمام کوچه را نفس می کشد
ماجرای شبهای جنونم را برای مرغ شباهنگ تکرار می کنم.
در بهشتی از غرور و تمنا فرو می رود
و باور ندارد که من هر شب تا سحرگاهان در جستجوی تکه ای از ماه هستم
تا آن را به خانه ام بیاورمو همدم تنهاییم باشد.
خاطرات طلایی شبها همیشه در کوچه های ذهنم باقی میماند.
شرحی از سکوت را برای تمام لحظه هایم نجوا می کنم
تا طلوع لبهای تبسم ترانه
سلامی از نگاه را به حجم پر طراوت نبودنت نثار می کنم
و می دانم که سکوت سلام های من را
پاسخی جز دل انگیزی شکوه نسیم صبحگاهی نیست
امروز روز گرمیست
و می دانم که هرگز گرمای خورشید هم
به شور سکون همراهیت نمی ماند
تو که حتی به خورشید فرمان غروب می دهی
تا در دامان شب من ماهی باشی که مهتاب وجودت روشنی روز را
همراه شب بي فروغ من كند
و گاه به باران فرمان باريدن مي دهي
تا باران چشمان من در ميان قطره هاي آسمان
رازم را براي كس فاش نسازد
گاه به قاصدك فرمان رقصيدن مي دهي
تا جلوه حضور باد كويت را برايم بلورانه تر كند
و گاه آنقدر به قصه هاي قاصر من مي خندي
تا محرمانه ترين نامه هاي من در پس خنده هايت آرامتر گريه كنند
حالا ميان صحبت هاي وداع گونه ي من
آيا هنوز سلامي هست كه تو را به ميعادگاه هر روزه برساند؟
يا اين كه آنقدر بشنوي
تا شبنمي كه من از چشمانم مي بارانم
آرزوي فرود بر گلبرگ شانه هاي تو را
هر روز شاعرانه تر كند؟
خداحافظ ...
همين حالا همين حالا كه من تنهام خداحافظ
به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام خداحافظ
كمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده ست
نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ همين حالا خداحافظ
به امید روزی که دوباره برگردی
خداحافظ ...
همين حالا همين حالا كه من تنهام خداحافظ
به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام خداحافظ
كمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده ست
نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ همين حالا خداحافظ
خدایا...........
وقتی تنها هستم و احساس نا امیدی می کنم
نگذار تا قلب دردمندم فراموش کند که تو دعاهایش را می شنوی
به من یادآوری کن که ، علیرغم تمام پیروزی ها و شکست ها
مادامی که به تو ایمان داشته باشم
امیدواری نیز با من همراه خواهد بود
.
نگذار تا با حماقت ها و نابخردیهایمچشم هایم کور گردد
.
بلکه یاری ام کن تا افسوس اشتباهاتم را نخورم و آنها را جبران کنم.
و به من قدرت بده تا ترس هایم را بپوشانم و
در اینده برای خود افسوس نخورم
خدایا!
تا سپیده فردا صبح ، خوابی آرام به من عطا کن
و صبحگاهان مرا با شهامتی برای شروع روزی دیگر و
ادامه دادن راه ، از خواب بیدار کن
.
آمین!
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیایید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پایکوبان میروم
بر سر سلطان خوبان میروم
می روم بار دگرمستم کند
بی سر و بی پا وبی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
بر دل لیلا رخ مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را
شنیده ام دلتنگ روزگار که می شوی ،ستاره می شماری و آواز ماه می خوانی
پس چرا به هر کس که می رسی می گویی سلام؟
من که می دانم سلام ابتدای خداحافظی است.
من که از فردا چیزی به جز کودکی ام نمی خواهم
پس چراچشمانت را به روی هر چه رویا می بندی.
شاید از تلاقی نگاه و آینه می ترسی! شاید هم می ترسی...
راستی آن طرف تر از ناله باد و گردباد خاطره چه گفتی؟
چه گفتی که تمام غصه هایم دو برابر سادگی ام شد؟
چه شد که بی هوا و بی سبب مرا به فراموشی آینه سپردی؟
ساده تر که بودم هفت روز وهفت شب بی خواب و بی رویا در راه بودم تا به
اولین تبسمت در ابتدای احساس و حادثه برسم.
کسی چه می داند شاید قسمت ما هم از بنفشه و پیچک و ماه، همین دو شاخه
مریم بی رنگ و ریا در حوالی باران بود.
پاییز هم مفت چنگت بردار و بی هیچ اجازتی برو.
حواس باغبان خاطره هم که پر پرت تنهایی باغچه است.
دیروز کولیان بی خبر از تبسم باران آمدند .ترانه خواندندو رقصیدند و
بی هیچ اشاره ای از رویا رفتند
و من اینک تنهاییم
تنها تر از تنهایی باغچه...
هر شب در روياهايم تو را مي بينم، اينگونه است كه تو را مي شناسم
عليرغم پيچ و خم هاي دور و فاصله كهكشانهايي كه بين ماست
بيا و خودت را به تماشا بگذار
اینگونه باش
نزدیک ، دور ،هر كجا كه باشي
باور دارم كه قلب ادامه خواهد داد
و اينجا هستي ، در قلب من
و قلب من ادامه خواهد داد ، ادامه خواهد داد،
عشق تنها يكبار وبراي هر كس مي آيد و براي تمام عمرش مي آيد
و نخواهد رفت تا ما برويم
عشق همان بود كه با تو ورزيدم و حقيقتا همان يك بار
،نزديك ، دور ،هر كجا كه باشي
باور دارم كه قلب ادامه خواهد داد ،
يك بار ديگر در را مي گشايي و تو اينجا هستي ، اينجا در قلب من
و قلبم ادامه خواهد داد ،همچنان ادامه خواهد داد
چشم هاي من و تو
روزگاريست غريبانه به هم مي نگرند
سايه ها ، خوشبختند
نه به افسون نگاهي دل مي سپارند و نه به دوست عبث مي نگرند
سايه ها بي قلبند ، كينه ها در دلشان راهي نيست
عشق من وعشق تو
هر دو افسانه سنگ است و سبو
من غريبانه به خوشبختي خود مي نگرم
و تو غمگين تر از آني كه مرا شاد كني